شعر، موسیقی، داستان و ....

مطالب متنوع و جذاب

شعر، موسیقی، داستان و ....

مطالب متنوع و جذاب

رباعیات خیام

رباعی شماره ۳۱

دارنده چو ترکیب طبایع آراست

از بهر چه او فکندش اندر کم و کاست

گر نیک آمد شکستن از بهر چه بود

ورنیک نیامد این صور عیب کراست

 

رباعی شماره ۳۲

در پرده اسرار کسی را ره نیست

زین تعبیه جان هیچ کس آگه نیست

جز در دل خاک هیچ منزلگه نیست

می خور که چنین فسانه ها کوته نیست

 

رباعی شماره ۳۳

در خواب بدم مرا خردمندی گفت

کز خواب کسی را گل شادی نشکفت

کاری چه کنی که با اجل باشد جفت؟

می خور که به زیر خاک می‌باید خفت

 

رباعی شماره ۳۴

در دایره ای که آمد و رفتن ماست

او را نه بدایت نه نهایت پیداست

کس می نزند دمی در این معنی راست

کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست

 

رباعی شماره ۳۵

در فصل بهار اگر بتی حور سرشت

یک ساغر می دهد مرا بر لب کشت

هر چند به نزد عامه این باشد زشت

سگ به ز من است اگر برم نام بهشت

حکیم عمر خیام

دانلود آهنگ لری - تو که اومای - با صدای ایرج رحمان پور

دانلود آهنگ لری - تو که اومای - با صدای ایرج رحمان پور

همراه با متن ترانه و ترجمه فارسی اشعار

 

دانلــــــود آهنـــگ

 

متن ترانه و ترجمه فارسی اشعار

 

تو که اومای (تو که آمدی ...)

تو که اُومای آو گُشِس دِه چشه چشمه

تو که آمدی آب را به چشم چشمه ها گُشودی

خنِسی دار پُر دِه گل، پَرپیچ بیه دِه رَنگ و رَشمه

خندیدی و جنگل پر از گل شد و طبعیت را از گل های رنگارنگ پر کردی

تو کلیلِ زالِنه اُوریانه داری

تو کلید غُل و زنجیر ابرها را در دست داری

تو تونی داغ دِه دل زِمی درآری

تو می توانی عطش تشنگی را از دل زمین بیرون کنی

تو خَوَر داری دِه خآوه بچَه ساویا

تو از خواب نوزادان و بچه های کوچک باخبر هستی

تو بلَدی تورِ کوچِ سی پریسکیا

تو مسیر کوچ پرستوها را می دانی

تل حُشکه سَرِه دار نومِته دونه

شاخه ی خشک روی درخت نام تو را می داند

مَله بی لیز، مینه مُشتت میکه لونه

پرنده ی بی آشیان و بی پناه در میان دستان تو لانه می کند

برگِ گُل رازه تونه، داره دِه دامو

برگِ گُل راز تو را در دامان خود دارد

پی زِنو، دینه دِه مالگه، تُورِ پامو

ردیاب ها در منزلگاه قدیمیِ ایل، رد پای ما را یافته اند

تاوِسو دِه زیر سایَه ت می کنه خآو

تابستان زیر سایه ی تو به خواب می رود

تو تونی برفِ نسارِ بَکِنی آو

تو می توانی برف های سایه ساران را آب کنی

گَرگِر آوِت، تشِ تشنه می نشونه

جُرعه جُرعه نوشیدنِ آبت، عطش هر تشنه را خاموش می کند

لاوَه لاَوت، لارِه بیمار می لآونه

لالایی های تو برای جسم بیمار تسکین است

گَر گِر آوِت، تشِ تشنه می نشونه

جُرعه جُرعه نوشیدنِ آبت، عطش هر تشنه را خاموش می کند

صُو سَحَر دِه شوق تو خُروس موحونه

صبحگاهان هنگام سحر خروس به شوق تو آواز می خواند

لاوَه لاَوت، لارِه بیمار می لآونه

لالایی های تو برای جسم بیمار تسکین است

ایل وبار وا میل مالگَت ایل می رونه

ایل ها با میل و علاقه تو، ایل خود را کوچ می دهند

دانلود آهنگ لری - وری بیا - با صدای ایرج رحمان پور

دانلود آهنگ لری - وری بیا - با صدای ایرج رحمان پور

همراه با متن ترانه و ترجمه فارسی اشعار

 

دانلــــــود آهنـــگ

 

متن ترانه و ترجمه فارسی اشعار

 

وری بیا(بلندشو بیا)

وری بیا بئین ای یار، کار و بار دو چَش خُت

ای یار بیا و عاقبت کار چشمان خود را ببین

دِلم میحا کِه بَسوزی، تُو هَم گِری و تَش خُت

دلم می خواهد تو هم لحظه ای به آتشی که خود بر پا کردی بسوزی

وَنی تَشی دِه خَرمِنی، خَنِسی ئو وِ دیر ایسای

آتشی در خرمن جان ها انداختی و از دور خنده کنان نظاره می کنی

ایسه وا خاکِسَر چاری، دِه جُونِ سوخته چی میحای

حالا با خاکسترم چکار داری؟ و از جان سوخته ام چه  می خواهی؟

دِه بال باد نمی پُرسی، نشون خاکَه رو، سی چی؟

نشان ِ گرد و غبارم را  چرا از باد نمی پرسی؟

وا مشتی خاکسر ایسه، میکی بِگو مَگو، سی چی؟

و با مشتی از خاکستر چرا بِگو مَگو می کنی؟

وری بیا بِئین ای یار، کار و بار دو چَش خُت

ای یار بیا و عاقبت کار چشمان خود را ببین

دِلِم میحا کِه بَسوزی، تُو هَم گِری و تَش خُت

دلم می خواهد تو هم لحظه ای به آتشی که خود بر پا کردی بسوزی

میحا  پامال خین بَکی، یا خین بهامه بَشماری

می خواهی خونم را پایمال کنی یا خون بهایم را بپردازی

دُو چَشت کُشتَ هزارو، تو کِه کُشته یَکی ناری

چشمهای تو هزاران نفر را کشته است، فقط یک نفر که نیست

حلالت خین مه ِ ای یار، قاتلی و گُنا ناری

ای دوست خون من حلالت باد، هرچند تو قاتل منی ولی گناهی نداری

تو بی آزار ناونی، دو چَش خین آوار داری

تو که بی گناه هستی چون نمی دانی که دو چشم خونریز داری

وری بیا بئین ای یار، کار و بار دو چَش خُت

ای یار بیا و عاقبت کار چشمان خود را ببین

دِلِم میحا کِه بَسوزی، تُو هَم گِری و تَش خُت

دلم می خواهد تو هم لحظه ای به آتشی که خود بر پا کردی بسوزی