دانلود فایل صوتی - حافظ شیرازی - غزل شماره ۱۱
غزل شماره ۱۱
ساقی به نور باده برافروز جام ما
مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
ما در پیاله عکس رخ یار دیدهایم
ای بیخبر ز لذت شرب مدام ما
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان
کاید به جلوه سرو صنوبرخرام ما
ای باد اگر به گلشن احباب بگذری
زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما
گو نام ما ز یاد به عمدا چه میبری
خود آید آن که یاد نیاری ز نام ما
مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است
زان رو سپردهاند به مستی زمام ما
ترسم که صرفهای نبرد روز بازخواست
نان حلال شیخ ز آب حرام ما
حافظ ز دیده دانه اشکی همیفشان
باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما
دریای اخضر فلک و کشتی هلال
هستند غرق نعمت حاجی قوام ما
حافظ شیرازی
برای مشاهده متن هر حکایت، روی عنوان آن کلیک کنید.
حکایت خوابیدن بهتر از عیبجویى است
حکایت تلاش براى رسیدن به کعبه مقصود
حکایت پرهیز از اظهار نیاز در نزد دشمن
حکایت بهشتى شدن شاه و دوزخى شدن پارسا
حکایت عابد ریاکار و مرگ نکبت بار او
حکایت کرامت آوازه خوان ناخوش آواز
حکایت ادب را از بى ادبان آموختم
حکایت اعتراض به عابد بى خبر از عشق
حکایت با نیکى کردنت عیبجو را شرمنده ساز
حکایت دیدار به اندازه موجب محبت بیشتر است
حکایت غم نان و عیال، عامل بازدارى از سیر در عالم معنى
حکایت تباه شدن عابد بر اثر زرق و برق دنیا
حکایت پارسا یعنى وارسته از دلبستگى به دنیا
حکایت گرسنه را نان تهى، کوفته است
حکایت دستور براى رفع مزاحمت مردم
حکایت پند گرفتن از گفتار واعظان
حکایت صبر و تحمل در برابر نااهلان
حکایت کمترین نشانه برادران با صفا
حکایت سیرت زیبا بهتر از صورت زیبا
حکایت اعتراض به همنشینى گیاه با گل و پاسخ گیاه
رباعی شماره ۴۱
گویند کسان بهشت با حور خوش است
من می گویم که آب انگور خوش است
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار
کاواز دهل شنیدن از دور خوش است
رباعی شماره ۴۲
گویند مرا که دوزخی باشد مست
قولیست خلاف دل در آن نتوان بست
گر عاشق و می خواره به دوزخ باشند
فردا بینی بهشت همچون کف دست
رباعی شماره ۴۳
من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت
از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت
جامی و بتی و بربطی بر لب کشت
این هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت
رباعی شماره ۴۴
مهتاب به نور دامن شب بشکافت
می نوش دمی بهتر از این نتوان یافت
خوش باش و میندیش که مهتاب بسی
اندر سر خاک یک به یک خواهد تافت
رباعی شماره ۴۵
می خوردن و شاد بودن آیین منست
فارغ بودن ز کفر و دین، دین منست
گفتم به عروس دهر کابین تو چیست؟
گفتا دل خرم تو کابین منست
حکیم عمر خیام